تبليغاتX
IntUs Et In CutE

IntUs Et In CutE

من تو را از درون میشناسم ، و از زیر پوست ...

 

 

 بلند قد بود . چهار شانه و بور با چشمان آبی . بیست و شش ساله و رزیدنت اطفال . پدرش مال یک جاهایی از آمریکا و مادرش ایرانی بود . رفاقتمان شاید شش ماه طول کشید در کل . بعدا ها گفت از این که پا به پای بچه ها بچگی میکردم خوشش آمده . "دختری که هیچ چیز دنیا نمیتواند خنده هایش را از او بگیرد " توصیفم میکرد . چه فرقی میکرد واقعیت داشتن یا نداشتنش ؟ این که او مدام محکم میخواندم مهم بود . اینکه کمی توی خودم لبخند میزدم مهم بود . بود . از آنهایی که هر وقت کسی را برای دوست داشتنت بخواهی تمام و کمال هست . هر وقت کسی را برای فهمیدنت بخواهی هست . هر موقع هوس دستهایش را بکنی هست . هر وقت بخواهی .... راستش را بخواهید تمام و کمال بود . من هم همین را میخواستم . تازه از یک رابطه ی یک طرفه ی نوجوانانه کشیده بودم بیرون و برای فراموش کردن زیاد کامل بود . دلبسته نبودم . بیشتر وابسته بودم . عادت شده بود بیدار شدن با اس ام اس های عاشقانه اش . عادت شده بود تلفن ها و پشت گرمی هایش . تا یک روز آمد گفت میخواهد ازدواج کنیم . گفت انتخابش را کرده و و نمیخواهد بیشتر از این دور باشیم از هم . ترسیدم راستش . نمیدانم این لفظ "ازدواج" چه دارد که این همه مرا میترساند . که هر وقت هر کس اسمش را آورده عزیز ترین هم که بوده فراری شده ام و پنهان شده ام و تمام شده آن آدم برایم . ولی آن روزماندم . لبخند زدم . میترسیدم نباشد . هفده ساله بودم . شایدم اوایل هجده . همان روزهای اول یابو سواریم بود . نه بگذار بهتر بگویم . از آنهایی بودم که هر موقع به اینجایش میرسید هنذفری اش را توی گوشش میچپاند و دور شهر را با پاهای تنهایش متر میکرد . از آنهایی که متلک های اطرافش را نمیشنید و یک لبخند پهن تحویلشان میداد . بعد برداشتند بردندم پیش یکی از همین روانشناس ها و کم کم حالیم کردند یک سالی ندارم این پاها را . راستی برای همین بود که از آن روز هرکس گفت افسردگی گرفتی و برو پیش روانشناس جیغ زدم و پاره اش کردم ؟! بگذریم . داشتم میگفتم . این یابو یادگار همان روزهاست . یابو اسم آن صندلی چرخدارم بود . رفیق پاهایم . چه انتظاری دارید از یک دختر هفده ساله که تازه یابو سوار هم شده ؟! ازدواج که هیچ . اصلا مسخره بود برایم آن روزها . نشسته بودم به عزای پاهایم ولی حرفش را که میزد لبخند میزدم . میترسیدم نباشد ! گفت میخواهم به مادرم معرفی ات کنم . لبخند زدم . نمیدانم . نمیدانم آن اعتماد به نفس را این روزها کجا جا گذاشته ام . همراهش رفتم ولی نگفته بود این دختری که قرار است معرفی کند یابو سوار است . این را از نگاه مادرش فهمیدم . این را از سیلی که تا مدت ها چهار خط قرمز روی گونه هایم به جا گذاشت فهمیدم . قهر کرد و چند وقتی به آن خانه نرفت . مادرش مدام تلفن کشم میکرد که میدانم پیش توست و تو گمراهش کردی و بدبخت دلش برای فلج بودنت سوخته . به هر بدبختی بود راهی خانه اش کردم و تمام شد . تمام شد و بگذریم که آن روز ها مرجان چه روزهایی را گذراند . بگذریم ... "پ" را من به هیچ کس نگفته بودم . هیچ کس آمدن و چطور رفتنش را توی زندگی ام ندید .. گذشت ... گذشت و من امروز به دیدن دکتری رفتم که بعد از این سالها بیشتر دوست شده برایم تا دکتر . وقتی امروز چشمم به  آن چشم های آبی افتاد فقط دستم به مبل بود مبادا با آن پاشنه های چند سانتی وسط مطب جای لنگ ها و کله ام عوض شود . حالا آن قد بلند و اندام ورزیده روی یک یابو انگار له شده بود . خم شده بود ... امروز مادرش افتاد روی پاهایم که تو نفرینم کردی . که آه تو مارا گرفت و پسرم را به این روز انداخت . که تو را به هر که میپرستی برو این نفرینت را پس بگیر و مارا حلال کن . که یابوی پسرش را هل میدهد روبه رویم و میخواهد ببینم . من اما فقط به پاهایم زل زدم . خم نشدم بلندش کنم . نگفتم من نبودم . که نفرین نکردم . که حتی دلم هم نشکست آن روزها . که آن سیلی لازم بود . لازم بود باور کنم سرنوشت را که نیست دست من و تو . خم نشدم . فقط زل زدم توی آن چشمهای آبی که زل زده بود به پاهایم . به آن چشمها که روزی دلم میخواست ساکت بماند و من بتوانم ساعت ها غرق شوم آن تو .....

 

 

نوشته شده در 90/11/05ساعت توسط مرجان| |

 

 

پسر حاجی را سر کار گذاشته ام . بله . همین قدر با کمال افتخار ! عمرا هم عذاب وجدان در کارم نیست ! ولی منتظر تاوانش هستم . میدانم یک روزی یک جایی سر کار میروم بد هم سر کار میروم ! پسر حاجی کچل است و این مرا عجیب یاد رفیق خصوصی نویسم می اندازد . یاد آن روزها که آرزو میکرد کچل بیاید و من بر خوش تیپی اش اصرار داشتم . یاد خنده هایم با او می افتم . پسر حاجی عاشق است . عاشق و بسیار بسیار مغرور . پسر حاجی نمیگوید بیا و با من ازدواج کن . میگوید باید زنِ من شوی و این برای من که این روزها رگ فمنیستی ام قلمبه شده کمی سنگین است . پسر حاجی زل میزند توی چشمانم و میگوید باید با من بمانی . ولی نگاهش التماس دارد . می آید چندین ساعت توی برق آفتاب می ایستد از دور نگاهم میکند . بعد میگوید لطفا کمی کمتر بخندید . ولی نگاهش التماس دارد . عشق دارد . پسر حاجی مومن است . نماز میخواند . نماز شب هم میخواند حتی . نم.از جم.عه هم میرود تازه !!! دستانم را که برای دست دادن دراز میکنم ، سرخ و زرد میشود ، کمی به دستانم نگاه میکند ، بعد دست میدهد . نمیدانم در منِ بی دین و ایمان چه دیده که شیفته شده . نمی دانم موهای پسرانه ام را پسندیده یا ناخن های همیشه لاک زده ام را . هر چه هست ، تمام و کمال میخواهد ببرد زیر چادر . گاهی پایم بالا می آید یک در باسنی ! حواله اشم کنم برود پی زندگیی که مال خودش است . رنگ خودش است ولی راستش این لذت سر کار گذاشتنش نمی گذارد. پسر حاجی مثل خر ان.ق.لا.بی ست . از آن جانم فدای ره.بر های دو آتیشه . از آن ان.ت.ری ن.ژ.ا.د های پر و پا قرص ! از آنهایی که برای تمام سخنرانی ها میرود و اشک شوق میریزد برای آقایش ! این خیلی خوب است . خیلی خیلی خوب است . مدتهاست دلم میخواست دستم میرسید و تک تک بد بختی های مم.ل.کتم را میکوبیدم توی صورتشان . که این است آن آینده ی درخشانی که میگفتید . این است ؟ یک مشت جوان معتاد . تحصیل کرده های بیکار . زندگی های از هم پاشیده . "من " های انکار شده پشت نقاب های ساختگی ... این بود ؟ آن ان.ق.لا.ب جهانی که این همه توی بوقش کردید و مایه ی افتخارتان بود این بود ؟ این همه پرونده ی سی.ا.سی و جوان های نا پدید شده ؟! این همه نا امنی . این همه خشم و نفرت ؟ غرور های شکسته شده .... خانواده های داغ دیده ... جوان های فراری از و.ط.ن ... سکوت های به اجبار ... همین گرانی ها و کمر های خم شده ؟ همین که چیزتان را بکنید توی ممل.کت و دِ بکن ؟!   تمام رویا هایتان این بود ؟ وعده هایتان همین هاییست که من میبینم ؟ همین ت.ج.ا.و.ز ها ؟ همین به د.ا.ر آویختن ها ؟ همین سرکوب ها ؟ که راه بیوفتی توی حریم مردم که مثلا د.ی.ش جمع کنی ؟ که من بروم جایی برای استخدام به جای تجربه و تحصیلاتم راجب ح.ج.ا.ب و آرایشم بپرسند ؟ که مادرم را توی 55 سالگی ببری م.ن.ک.ر.ا.ت که چی ؟ روسری اش چند لحظه افتاده ...  ای بابا رفیق دلم خیلی پر است ... بغض این روزهای شهرم دلم را خون کرده . این کله هایی که توی کاپشن ها فرو رفته اشکم را در می آورد . سکوت این روزها قلبم را تکه تکه میکند . خیلی دلم میخواست دستم میرسید و تک تک اینها را میکردم توی چشمشان . که  ر.ی.ی.س ج.م.ه.و.ر شدن فقط چسی آمدن جلوی آ.م.ر.ی.ک.ا نیست . بیا و کمی به لبخند های محو شده ی جوان های مم.ل.کتت برس . به انگیزه های دود شده در هوا . به مرده های متحرک شهرت فکر کن . بیا که بدبختی های مردمم خار شده در چشمم . که آن وقت که گفتند گور بابای ر.ا.ی مردم ما این پست را میدهیم به تو ، نگفتند این مردم بدبختند . نان ندارند . که فاصله ی طبقاتی از اینجاست تا خودِ ماه ... بدبخت ترشان نکن . نه نگفتند . احتمالا گفتند ارث پدرت . بارت را ببند . که ریدی در ممل.کت هم فدای سرت . زیاد ری.ده اند . ولی راستش جناب بوی گند تو جبران نشدنیست ... نان هم که بیاید این روح های خراش خورده ترمیمی در کارش نیست . این نسلیست که بر باد رفته ... که شرط میبندم بعد تر ها و بعد تر ها را هم بر باد می دهد . که جناب خامه (نه ای) بیا و یکی از آن پیپ های گران قیمتت را اهدا کن که فکر کنم با همان یکی کل کودکان بی خانمان این شهر را سر و سامان دهی ... نمیرسد خب ! مجبورم یکی از همین نماینده هایشان را که پسر حاجی باشد گیر بیاورم و عقده هایم را خالی کنم . هرچند خالی هم نمیشود . دلم برای همین پسر حاجی های احمق هم میسوزد . بازیچه میشوند . میدانم . همان وقتی که میرود بالا برای سخ.نرا.نی در دل به آنها میخندد . میدانم . هر بلایی سر این مردم می آید خواست خودشان است . حقشان است . مردمند که حکو.مت ها را تربیت میکنند . ولی اینطور نمی ماند . سکوت این روزها را نبین رفیق . این طور نمی ماند . آرامش قبل از طوفان است . فشار می آید بلاخره . فشار می آید و پاره میشود آنجا که نباید . این نیست که تو بکنی و این مم.ل.کت هر روز گشاد تر شود !  

 

+من سی.ا.سی نیستم . سی.ا.ست پدر مادر ندارد ! من فقط خسته ام . خ س ت ه . به همین تلخی ....

 

نوشته شده در 90/10/25ساعت توسط مرجان| |

 

 

بزرگ میشوی . کمی زود تر از هم سن و سالان معمولیت شاید . ولی بزرگ میشوی عروسکم .

 بزرگ میشوی و هیچ گاه نخواهی فهمید این تفاوت  ها برای چیست . که چرا یکی از داشتن زیاد تا خرخره اش را کثافت میگیرد و یکی از نداشتن زیاد . بزرگ میشوی عروسکم ولی هرگز نخواهی فهمید که جبر طبیعت است یا خواست خدایت . هرگز نخواهی فهمید تفاوت تو که برای کوچکترین دردت با عروسک خوشحالت میکردند با کودکی که به خاطر هزینه های درمانش در بیمارستان رها میشد در چیست ... بزرگ میشوی و نخواهی فهمید دخترکی که برای هزینه های ازدواجش کلیه اش را میفروشد درونش چه غوغاییست ... بزرگ میشوی و همبازی بچگی هایت را که کور  میبینی زار خواهی زد . بزرگ میشوی دخترکم . بزرگ میشوی و دستان پینه بسته را از دستان ظریف تشخیص خواهی داد . بزرگ میشوی و روزی میرسد که برای دخترکی که عملش نکردند و هشت ساله مُرد خم میشوی . میرسد آن روز که پسرک ده ساله ای را میبینی که خود زنی میکند و تو نمیدانی از کجا یاد گرفته حتی . میرسد روزی که پسرک شش ماهه میان بازوانت جان بدهد و تو فقط فرار کنی ... بزرگ میشوی و کودکان سرطانی بغض میشوند و گلویت را خواهند درید ... بزرگ میشوی و آدمها می آیند و تو زخم میخوری ... بزرگ میشوی و به ممل.کت از دست رفته ات فکر میکنی . به انسانیت های مرده فکر میکنی . به چشمهان بسته فکر میکنی . بزرگ میشوی و سکوت را یاد خواهی گرفت . یاد خواهی گرفت وقتی کاری از دستت بر نمی آید چشمانت را ببندی و رد شوی ... بزرگ میشوی و دلت معمولی بودن میخواهد . دلت به موقع بزرگ شدن میخواهد . دلت به موقع عاشق شدن میخواهد . بزرگ میشوی و دلت بچگی میخواهد . بزرگ میشوی و هیچگاه نخواهی فهمید فهمیدن بهتر است یا نفهمیدن ... عجله نکن . بزرگ میشوی و آرزو میکنی کاش هیچگاه بزرگ نشده بودی ...

 

+خب آدم گاهی هوس میکند برای بچگی هایش پیشگویی کند ...!

 

 

نوشته شده در 90/10/22ساعت توسط مرجان| |

دستانت را به من بده رفیق ِ خصوصی نویس ِ این روزهایم ... راستش را بخواهی مدتهاست از خودم میپرسم این نوشتن ها چه دردی را دوا میکند که این همه مشتاقم برای نوشتن و صد البته خوانده شدن ! خیلی وقت است دیگر چُسی ام نمی آید که من برای دل خودم مینویسم و بقیه برایم مهم نیسند که هیچ ، به ت.خم رضا شاه هم حسابشان نمیکنم . نه . راستش را بخواهی مینویسم که شاید "تو" ها بیایید بگویید که وای تو چه دمت گرم است و من کمی فقط کمی به خودم امیدوار شوم . هرچند بعضی وقت ها مرا میترسانید . این همه فهمیدنتان مرا میترساند . پیش خودم میگویم هیچ کس نمیفهمد ولی کافیست بیایید یک کلمه بنویسسید و من انگشت به دهان بمانم . این همه میفهمیدید و من نمیدانستم ؟! این همه درک میکردید و من احساس تنهایی میکردم ؟! میترسم از فهمیدنتان . از این به یک نقطه وصل بودن ، از این وابسته بودن میترسم . شاید بیشتر از ترس احساس ضعف باشد . هرچه هست مرا بارها و بارها وادار به رفتن کرده . ولی فعلا مینویسم . من مینویسم ، که نترسم . که از ترسیدن میترسم زیاد ... که آدمهای این بیرون زیاد میترسند رفیق . سکوت میکنند و بی  نهایت محبت . و انگار که هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاده و نمی افتد حرف نمیزنند راجبش . تنها که میشوند زار میزنند . این مرا غمگین میکند . برای ترحم نمینویسم رفیق که این بیرونیها از ترحم ارضایم میکنند . چرا ... گاهی دلم از آن آغوش ها می خواهد که بدون منت است . که نازت میکنند و هی میگویند محکم باش . که این هم تمام میشود میگذرد . کمی هم رنگ و بوی ترحم داشت عیب ندارد . این همه به قول تو ناله ام را اینجا نبین رفیق . دنیای واقعی ام شاد است . مرجانم با آن خنده های از ته دلش . با همان بچگی ها و شیطنت هایش آنقدر که هیچ کس گمان نمیکند حتی به اتفاق های افتاده فکر کنم یا عمیقا آن جور که هست درکشان کنم . مرجانِ این بیرون با تمام بی اعتقادی اش ، آن تکه از خاک یا گِل یا هر چه که هست و بهش میگویند تربت امام حسین را با آب مخلوط میکند با ولع تمام میخورد به خاطر چشمان همیشه نگران مادرش که نمیتواند نا امیدشان کند . مرجان این بیرون با تمام بی اعتقادی اش میرود سه روز حرم امام رضا بس مینشیند به امید شفا !!! مرجان این بیرون شاد است ولی بسیار بسیار سر به راه . این همه حرف گوش کن نبود ولی زمانه است دیگر ... آن طور که بخواهد بار می آوردت . ولی راست میگویی رفیق . این جان سخت دیگر دارد سنگینی میکند بر دوشم . انتخاب خودم نبود . این دوست نازنینم شاسکول برایم انتخابش کرد . آن روزهای یابو سواری جان سخت برازنده ام بود شاید . ولی حالا چشمم که بهش می افتد میگیرد دلم . این کامنت های "نا سلامتی جان سختی " به بغض می اندازتم . راست میگویی رفیق . زیادِ از حد است این جان سخت  . ناله های این روزهایم را ببخش رفیق . که اگر نگویم گلویم را میگیرد و خفه ام میکند . دوستم داشته باش رفیق . که من سخت محتاج دوست داشته شدنم . بخوانم که سخت محتاج خوانده شدنم ....

 

نوشته شده در 90/10/19ساعت توسط مرجان| |

پسرک 16-17 ساله است به گمانم . با آن دوچرخه ی قرمزش  که کمی هم از قد و قواره اش بزرگ تر است و به سختی کنترلش میکند ، دور میزند می آید درست مقابلم می ایستد . دستش را به سمت سینه ام دراز میکند و میگوید " میای با هم حال کنیم ؟!!" . دستش را پس میزنم و با دو تا فحش و فصاحت ردش میکنم برود .

 یادم می آید . به آن روز در یکی از بازارچه های قدیمی شهرم . که وقتی دستانش را پشتم حس کردم  برگشتم خواباندم در گوشش . که چه خوب هم جبران کرد . که پخش زمین شدم  و خیلی راحت ردش کردند رفت !

یادم می آید به آن روز در تاکسی . که وقتی دستش را گذاشت روی پاهایم و خواستم که بردارد برگشت گفت " خودت دستت رو میزاری رو پای من طلبکارم هستی ؟!!" که هر چهار نفر همجنسش طوری با لبخند نگاهم کردند که انگار قراراست چيزي هم به آنها برسد!

به آن روز در آن خیابان سوت و کور و خلوت . که پیرمرد دنبالم به راه افتاده بود و هي ميگفت " جوووووون ". که با آلتش آنقدر بازی کرد که دیدم بعد از " آه " طولانی و کشدارش شلوارش خیس شد و رفت . که من کنار خیابان محتویات معده ام را بالا آوردم . که تا شب مدام به خودم نگاه میکردم که چرا ؟ من که امروز از همیشه ساده تر بودم !!!

به یازده سالگی ام . به دستهای آن دکتر جوان که به نظرم کارهایش خیلی بیش از اندازه و زیاده روی بود . که نمیدانستم منظورش را ولی با تمام بچگی  متنفر بودم از دستهایش .

 پرتم کرد به 16-17 سالگی خودم . که دستهایش تمام بدنم را میگشت و نمیتوانستم دستش را پس بزنم . که سوزن 15 سانتی اش مایع نخاعم را تخلیه میکرد و اگر برمیگشتم ، که اگر آنجا میشکست احتمالا همیشه فلج می ماندم . که بغض میکردم . که درد میکشیدم . که آن هفته ای دوبار را له میشدم زیر آن دستها . که میگفت اگر بعد از تخلیه مایع نخاع حرکت کنی فلانت میرود توی فلانت و بهمان میشوی و حتما باید بخوابی ولی من همیشه میرفتم حمام ! از آن حمام های چهار ساعته . که آنقدر تنم را میشستم که گاهی زخم میشد . که آنقدر خودم را چنگ میزدم که خون می آمد . كه هنوز هم وقتي يادم مي آيد بايد به حمام بروم.

 

که هنوز که هنوز است از نگاه ها و دستهایتان میترسم . که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت زیر دست هیچ پزشک مردی نرفتم .

 

یادم می آید به ایران با آن تمدن نمیدانم چند هزار ساله اش ! که این اسلامتان هیچ چیز به جر حریص کردنتان برایش نداشت .

یادم می آید که  زنم . و زن بودن درد دارد زیاد . که مردی . دست مریزاد . برامدگی شلوارت خوب مرد بودنت را به رخ میکشد .

 

 

+سنگینی نمیکند این اسم مرد بر روی شانه هایتان ؟!

++ما که نبودیم . ولی میگویند قبل تر ها اینطور نبوده . نبوده و الان آدمها بلا نسبت شما اینقدر کثیفند . دارم فکر میکنم من نه ، ولی این زنها که اینطور شخصیتشان را له میکنید قرار است هرکدام مادر های آینده ی این مملکت شوند . اگر هر کدام یک ذره از این نفرتشان را به نسل بعد و بعد تر بدهند وای به حال فردا ها ...

 

 

نوشته شده در 90/10/14ساعت توسط مرجان| |

آن روزها که دقیقانش را نمیدانم کی بود ، یک روز صدایت را دو رگه کردی ، غرورت را انداختی آن وسط ها و گفتی " ولی با تموم این چرت و پرتات ، من میدونم ، تو مامان خوبی میشی . از اون فداکاراش میشی ! " من هم خب انداختمش روی شوخی ! ولی از تو چه پنهان تا چند روزی بعدش هی خودم را زیر و رو میکردم بلکه ذره ای از  آن احساس های فداکارانه ی مادرانه ای که به زور میچسباندی به تمام احساست کشف نشده ی درونم ، سر در بیاورم . که خب نشد .

ولی اولین بارش را خوب به یاد دارم . پسرک ۶ ساله یا هفت ساله بود به گمانم . همان درد ها . همان ضعف ها . همان کودکی های از بین رفته . مرجان را انگار دوباره ۶ ساله کرده باشند ، همان نگاه و همان بغض و گاهی همان شیطنت ها .

برای اولین بار آرزو کردم که کاش مال من بود . به جای آن مادر بی مسولیتی که حتی نمیدانست پسرکش را چطور نوازش کند . آرزو میکردم که کاش کمی بزرگ تر بود . که یک عالم زندگی داشتم  برای یاد دادنش . که بگویم اگر آمدی و اینجایی پس باش . کامل باش . بزرگ باش . که یاد بگیر زندگی همین به حالت مرگ افتادن ها و دوباره جان گرفتن هاست . که نیامدی درد بکشی . نیامدی متنفر شوی . که دوست داشته باش . که نترس از عاشق شدن که در کنارش دل کندن را خوب یاد میگیری ! که محکم باش ...

کاش مال من بود . که با او درد کشیدم . گریه کردم . خندیدم . ضعیف شدم و مُردم . مُردم وقتی مُرد ! بارها مُردم . با هیواها و محمد ها . با عبدالله ها و امیر حسین ها .

حالا ، آمده دستم را میگیرد . با یک دنیا بغض و حسرت ، میگوید با این عمل دیگر هیچ وقت مادر شدن را تجربه نمیکنی ! من میخندم . فقط میخندم . مدتهاست آرزویش را ندارم دیگر . جراتش را شاید . جسارتش را لابد ! اگر روزی به او گفتند این همه رنجت را مادرت برایت به ارث گذاشته ، جسارت نگاه کردن در چشمان احتمالا مشکی اش را ندارم ! ندارم دیگر . توان یک بار دیگر شرمنده شدن را ندارم دیگر ...

 

+آن مرجانی که زیر سی و سه پل آرزو حراج میکند ، مرجانتان نیست احیانا ؟!

 

 

نوشته شده در 90/10/10ساعت توسط مرجان| |

رابطه ها را دیده اید جدیدا ؟! همیشه یک پایش لنگ است انگار .

 دیده اید هر دو خوشحال باشند ؟ دیده اید وقتی هرکدام سمت و سوی زندگی اش را گرفت و رفت ، بگویند یادش به خیر . که رفیق خوبی بود . که پشیمان نیستم از وقتم . احساسم . دوست داشتنم . که بگویند قدرش را دانست . خوب تمامش کرد . که بگویند همیشه همانطور بزرگ و پرستیدنی میماند در ذهنم !

 نه ! نیست . در انگشتان هر ده نفرمان 2 تا شاید . که تمام که شد ، دختری که تا آن روز به چشمت یا لااقل بر روی زبانت پاک ترین و نجیب ترین دختر روزگار بود ، نشود جن-ده ی عالم !

و پسری که بت بود برایت ، که میگفتی این یکی با بقیه فرق دارد ، نشود دی-وس و بی پدر مادر !

 که اینجا و آنجا پشت سرش نگویی دختره بکش بود ، که فقط برای پول آمده بود . که فراموش کنی دوستش داشتی و این هزینه ی دوست داشتنت بود . که لذت میبردی از هر اسکناسی که برایش از جیب هایت میرفت .

و تو دخترک ، خاک های عالم را هدیه نکنی بر سر پسری که تا دیروز با عشق میبوسیدی اش . که نگویی فقط برای کردن! آمده بود . که فراموش کنی چطور جسمت را عاشقانه در اختیارش میگذاشتی ، لذت میبردی از لذت بردنش . که عاشق گشتن دستهایش بر بدنت بودی ... که با میل تقدیمش میکردی !!!!

 نیست . حرمت ندارد دیگر کلمات ، دستها ، احساسات .

 ولی ... رابطه به یک جایی که رسید باید تمام شود . به آنجا که حس کردی خاطراتت دیگر در خطر است . که آن همه عشق بازی ها و شب زنده داری ها دارد محو میشود در ذهنت و این عذاب روزهای آخر میماند . یا نه اصلا . آنجا که حس کردی خاطرات خودت را پاره میکنی در ذهنش . که دارد "تو" ی گذشته را با "تو" ی حالت مقایسه میکند . که پیش خودش میگوید پس دوست داشتنش واقعی نبود ، تکراری شدم ... به دروغ میرسد دیگر ! تو شاید دروغ نگفته باشی  ولی او میرسد . جواب دروغ هم که همیشه ی خدا فحش و فصاحت و خیانت است ...

 میبینی ؟ تمام شدن ها هیچ وقت یک شبه نیست . ماه ها و گاهی سالها وقت میخواهد . و تو همیشه وقتی میفهمی که همه چیز از بین رفته . نه اینکه نفهمی ها ! میفهمی ... ولی خاصیت عشق چشمان کور است . که نمیخواهی باور کنی او هم میتواند برود ... که برای کمرنگ شدنش هزار و یک دلیل توی ذهنت به صف می ایستند . ولی وقتی باور میکنی و زل میزنی در چشمانش ، میپرسی چرا ؟! تنها دلیلی را میشنوی که هیچگاه فکرش نکرده بودی .

 میبینی ؟!  همیشه یک پایش لنگ است انگار ...

 

+ بدانيد و آگاه باشيد . جايي به اسم دستشويي با رابطه تان دو جاي متفاوت است . هرجايي كه جاي ري-دن نيست !

+ يلدا را برايتان رويايي آرزومندم .

 

 

نوشته شده در 90/09/30ساعت توسط مرجان| |

 

چرا این همه از ورود آدمهای جدید به زندگی عزیزانم میترسم ؟

دخترک دسی دسی دارد ازدواج میکند !!! هرچند خیلی هم هنر میکند تو این بی شوهری ! ولی آخر با هر کس و نا کس ؟؟

هرچه میزنم توی سر و کله ام که آخر دختر جان حیف تو نیست ؟ من این پسرک را خوب میشناسم ! هیچ چیزش در حد و حدود شخصیت تو نیست !! من میشناسمش آدم کثیفیست !

متهم میشوم ! متهم میشوم یه حسادت . با چشمانی که تنگ شده و گاهی حتی اشکی درش جمع شده ، دورا دور میشنوم که میگویند الهی بمیییییرم ! نباشم که مرجانم به خاطر بیماریش نمیتواند ازدواج کند ! حق دارد مخالف باشد خب شیواااا . تو عاقلانه فکر کن !

خودم را میزنم به نشنیدن ! اصلان پسرک بهترین پسر روی زمین . اصلا پسر پیغمبر لابد ! چطور فکر میکنی خوشبخت خواهی بود اگر روحت مرد دیگری را طلب کند و جسمت در آغوش دیگری باشد ؟

زل میزند توی چشمانم که : مرجان م.. با من ازدواج نمیکند ! من میمیرم برایش . جان میدهم برای بوسیدنش ولی نمیتوانم به خاطر یک رویا موقعیت به این خوبی !!!!!!! را رد کنم !!!

من درک نمیکنم . درک نمیکنم که موقعیت خوب فقط و فقط در پول خلاصه شود !

من درک نمیکنم دخترکانی را که خودشان را به زیبا ترین شکل ممکن در میاورند بلکه پسرک بپسندتشان ! خب اگر ازدواج کردید بعد رفتی حمام خب بلاخره که صورت بدون آرایشت را میبیند که دختر جاااااان !

درک نمیکنم دخترکانی را که برای پسری که میبردشان فروشگاه مارک دار و سر تا پایشان را نو میکند ، هر کاری میکنند ! آخر خود فروشی دیگر به چه میگویند ؟!

 

+شما بگویید . بگویم ماتحت لقشان و خودم را بزنم به ندیدن و نشنیدن . یا همچنان بر پاره شدنم اصرار کنم ؟!!!

 

 

نوشته شده در 90/09/26ساعت توسط مرجان| |

تقصیر من نیست  !

تقصیر من نیست ولی نمی دانید چقدر دلم میخواست باشد ... تقصیر من نیست ولی نمیدانید چشمان بی گناهم چقدر شرمنده است ...

تقصیر من نیست ولی  چطور نگاه خسته مادرم و چشمان همیشه نگران پدرم را نبینم ؟

چطور در مقابل این سوال مسخره که " کسی از خانوادتون مشکل کلیوی نداشته ؟!" تاب بیاورم ... که مهری باشد بر تمام زجر های آینده ی کودک بی گناه دیگری ... که ارثی است . و ارثش از خاله یا عمه یا لابد مادرت است !

چطور وارد زندگی ام شوی وقتی اینقدر حتی در مقابل خودم ناتوانم ؟!

تقصیر من نیست ولی نمیدانید چقدر بابت بودنم شرمنده ام .

دخترک خندان آن روزها ضعیف شده ... آنقدر که  تحمل تو شنیدن ندارد ! هربار که دلش را در آغوش میکشد و زار زار میگرید با مشت و لگد به جان استخوان های روحش می افتم .

و او آرام و بی گناه نگاهم میکند .  من دوباره و دوباره به آغوشش میکشم . سر بر سینه ام که میگذارد همان دختر بچه ی هشت سالگی هایش میشود .

 

+ مرجانتان دارد تمام میشود . خودم دیدم . آن روز در آینه نگاهش خالی بود !

مهلت تمام شد ! باید زندگی را به اهلش سپرد ...

 

 

 

نوشته شده در 90/09/17ساعت توسط مرجان| |

گذشت . یه دهه ی دیگه هم گذشت .

دهه ای که واسه من پر از اتفاقای ریز و درشت بود . پر از احساس های ضد و نقیص . پر از عشق ها و نفرت ها . پر از درد . گاهی پیروزی و بیشتر اوقات هم شکست .

وقتی بر میگردم مرور میکنم میبینم چقدر تو این ده سال تغییر کردم . دیگه چی مونده از اون دخترک ده ساله ای در کنار تمام دردی که میکشید ولی همیشه خوشحال بود و سرحال با کلی دلخوشی های ریز و درشت .

چقدر تو این ده سال شکسته شدم ! یاد آوری بعضی اتفاقاش ته دلم رو میلزونه و لبخند روی لبم میاره و بعضی دیگه اونقدر اذیتم میکنه که قلبم تیر میکشه ، بغض گلوم رو میگیره و تمام بدنم ضعف میره .هر کدوم از این اتفاقا خراشی روی قلبم و روحم زده که جبران شدنی نیست . خراش هایی که از پا درم اورده . کمرم خم شده و  الان توی بیست سالگی احساس پیری  میکنم .

چه صحنه هایی رو از بدبختی آدما دیدم که هنوز که هنوزه گاهی هضمش واسم غیر ممکنه !

ده سال خیلیه ... خیلی اتفاقا توش میافته . اتفاقایی که شاید دیگه هیچ وقت نتونم تجربشون کنم . سالایی از زندگیم که هیچ وقت نمیتونم برگردم بهشون . که بگم شاید این بار بشه احساس بهتری داشت ...

تو این ده سال چه چیزایی رو درک کردم ! انگار روزگار میخواست شیر فهمم کنه زندگی اسون نیست . و من اینو چقدر واضح با گوشت و پوست و استخون خودم لمس کردم . و چه تاوان سنگینی دادم براش ....


بگذریم . با تمام وجودم امیدوارم دهه های بعدی مثل دهه های گذشته نباشه . امیدوارم این بدبختی دست از سر مردم این مملکت برداره . و آدما زندگی بهتر رو تجربه کنن .


+سال نو مبارک


نوشته شده در 90/01/08ساعت توسط مرجان| |

Design By : nightSelect.com